مدرسه ها تعطیل شد و ما هم دوست داریم مطالبی رو بارگذاری کنیم که کمی از درس و مدرسه فاصله بگیریم.

در قسمت چهارم از بخش دوم خاطرات تعریف کردم که بعضی از مسافران وقتی از هواپیما پیاده شدند،  اعتقادات شون هویدا شد.

حجاب در فرودگاه های اون طرف آب

جالبه که افرادی که در کشور خودمون حجاب کامل دارند، در کشور دیگه خیلی راحت حجاب رو کنار می گذارند!!!!.

البته اعتقادات شخصی افراد به ما ربطی نداره و هر کس هر جور دوست داره زندگی کنه، زندگی کنه؛ به ما چه؟؟؟؟ ولی سوالی که در ذهن مخاطب پیش میاد اینه که:

چرا نتونستیم اعتقادات محکمی نسبت به این مسائل در ذهن افراد جامعه ایجاد کنیم؟

چرا باید در کشور خودمون با این تیپ و در کشور غریب با اون تیپ!!!

این یکی از مسائلی بود که در طول مسافرت خیلی با اون در گیر بودم. آخر چرا؟؟؟

اون چیزی که واضح است نتوانستیم نسبت به اعتقادات مون درست عمل کنم.

شاید چیزهایی که امشب می نویسیم، کمی بحث برانگیز باشد ولی می نویسیم تا صورت مساله پاک نشود.

می نویسیم تا بدانیم که میشود درست پرسید و درست جواب گرفت.

من دیدم آدم های بی حجابی در غربت که کوچکترین لطمه ای به زندگی من، اعتقادات من و رفتار و افکار من نزدند ولی نمی دانم چرا در ایران نمی شود چنین باشد؟

من و امثال من، در غربت اصلا به فکر نوع پوشش دیگران نیستیم ولی نمی دانم چرا در ایران نمی شود؟

ریبازی و ارتباط با حجاب

شاید بگید ریبازی و این مسائل چه ربطی به هم داره؟

ولی باور کنید این دغدغه بسیاری از افرادی است که دغدغه آموزش رو دارند!!!

ریبازی میگه هر چیزی با آموزشِ درست، درست میشه.

اگر از ابتدا به کودکان این مسائل را درست و اساسی آموزش دهید، نباید در بزرگسالی با این همه شبهه روبرو شوند.

این حرفها رو زدم تا یکی از همسفرانم را معرفی کنم.

بانویی که باور کنید اوج وقار، سنگینی، معرفت و تشخص بودند.

بانویی که افتخار بانوان ایرانی بودند.

شاید باور نکنید از خطه شمال ایران بودند.

وقتی فهمیدم مدیر یک مدرسه است، احساس شادمانی به من دست داد.

زیرا اگر حتی یکی از دانش آموزانی که زیر دست این بانو تربیت می شوند، وقار او را به ارث ببرد، کافی است چرا که او هم می تواند یکی مثل خود تربیت کند و این نسل همچنان ادامه دار باشد.

حتی یک لحظه در کشور غریب، اصالت خودش را از دست نداد.

البته همه همسفرانم عالی بودند ایشان از لحاظ شخصیتی و رفتاری عالی تر از عالی بودند.

کیفها را برداشتیم که راهی هتل شویم.

بیرون از فرودگاه وای چه برف سنگینی می بارد.

جالبه که یک برف سنگین مدیریت اروپایی ها …………

ریبازی معتقد است خوب نگاه کردن، استفاده از تجریبات و مشورت با اهل فن، شما را در کارتان بسیار موفق تر خواهد کرد.

به همین دلیل سفری به هلند داشتیم.

خاطرات این سفر و نتایج آن در حال بیان شدن  می باشد.

یکی از بهترین دست آوردهای این سفر، بازدید از یکی از پیش دبستانی های مونته سوری در این کشور بود.

نحوه آموزش متفاوت این پیش دبستانی ها برای تیم ریبازی جذاب بود.

متأسفانه سیستم آموزشی ما این امکان را ندارد که مطابق آنها آموزش بدهیم ولی معتقدیم:

می توان به گونه ای آموزش داد که از بسیاری از مزیتهای آنجا نیز استفاده کرد.

کلیپ زیر را حتماً نگاه کنید.

مهم ترین نکته آموزش در این پیش دبستانی ها استفاده از روش مشاهده ای است.

روشی که می توان گفت ریبازی اعتقاد ویژه ای به آن دارد و در تمام مسائل طراحی شده ی خود این روش را به کار می برد.

ریبازی

آشنایی با مفاهیم کلفت و نازک به صورت مشاهده ای

اگر کلیپ را خوب نگاه  و به حرفها خوب گوش کنید، نکات جذابی از طرف مربی هلندی به شما گفته می شود.

نکاتی که در آینده آن را برای شما انتقال خواهیم داد.

بازدید از کمپانی ساخت وسایل آموزشی ایده ای به تیم ریبازی داد که به تجهیزات خود در این مدت افزود.

کلیپ زیر را حتما نگاه کنید تا بدانید ریبازی در این مدت چه زحماتی کشیده است.

کلیپ فوق بیانگر نکات زیادی در کارگاههای ریاضی با بازی است. یکی از این نکات استفاده از وسایل متنوع در کارگاه می باشد.

سفارش ریبازی:

هر چه آموزش به صورت مشاهده ای صورت بگیرد، تاثیر یادگیری آن بیشتر است.

برای این که کودک برای یادگیری شوق بیشتری نشان دهد از وسایل متنوع و جذاب استفاده کنید.

 

 

بعد از دو ساعت تاخیر بالاخره هواپیما آماده پرواز شد. مدت پرواز را 6 ساعت اعلام کرد.

در قسمت قبل گفتم که کنار یک پیرمردی نشسته بودم که کوهی از تجربه بود.

در مدت پرواز نیز حرفهامون با یکدیگر ادامه داشت.

هواپیما وقتی اوج گرفت، آرامش خاصی پیدا می کند.

این نکته را  بهتون بگم:

” اگر آرامش می خواهید سعی کنید اوج بگیرید.”

اوج گرفتن شما به این منزله است که دست کسی به شما نمی رسد.

همه از پایین به شما نگاه می کنند ولی باید آنقدر اوج بگیرید که کسی به شما نرسد تا شما را به سمت پایین بکشد.

در این 6 ساعت پرواز سعی می کردم بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم به مسافران نگاه کنم.

دوستان خوب نگاه کردن به شما درسهای زیادی می دهد.

مثالی بزنم تا خدای نکرده در ذهن شما سوال بدی ایجاد نشود.

مثلا اگر حواستان به اطراف جمع باشد، متوجه می شوید که یک نفر چقدر غذا می خورد، یک نفر چقدر در هواپیما اینطرف اونطرف می رود البته خیلی کار درستی نیست در کار دیگران سرک کشیدن ولی اگر بتوانی بدون اینکه نظر دیگران را جلب کنی ولی رفتار دیگران را زیر نظر داشته باشی آموخته های فراوان از رفتار دیگران برای تو فراهم خواهد شد.

یکی از آموخته ها

دوستان حواستان به خودتان باشد. هر چه هوس کردید، نخورید. بیماری دیابت در کمین همه ماهاست.

وقتی دیابت گرفتید تو شش ساعت پرواز تمام دلهره دستشویی رفتن در هواپیما را دارید. نمونه اش داخل هواپیما بود.

البته از نوع ارثی رو نمیتونید کاریش بکنید ولی می تونید ورزش کنید و تن سالمی برای خود داشته باشید.

نزدیکهای هلند رسیدیم، هواپیما پایین میومد برای فرود، وای چه هوای برفی و ناجوری بود.

خیلی می ترسیدم. من همیشه وقتی قرار است هواپیما بنشیند، چشمانم را می بندم و با خدای خودم ذکر می گویم.

فرود بسیار بدی داشت، چنان محکم چرخهای هواپیما به زمین خورد که روح از تن ما کنده شد ولی سالم رسیدیم.

چند مدتی بود برف ندیده بودم. برای همین هوای برفی مرا بسیار خشنود کرده بود.

 

چتر نیز با خود داشتم نگرانی از خیس شدن نداشتم.

وارد فرودگاه شدیم برای برداشتن کیف و وسایل مون

اونجا تو فرودگاه شخصیتها و اعتقاداتشون مشخص می شود. روسری ها بر سر باقی می مانند، روسری ها برداشته می شوند، قیافه ها عوض می شود و ….

ادامه دارد…..

توصیه ریبازی:

برای رسیدن به آرامش، سعی کنید اوج بگیرید.

سعی کنید از محیط اطراف خود با خوب نگاه کردن، درس بیاموزید.

مراقب سلامتی خود باشید زیرا سن شصت سالگی زمانی است که بیشترین نیاز به بدن خود دارید.

شصت سالگی اگر بدنی سالم داشته باشید معنای زندگی کردن را خواهید فهمید.

 

 

دو ساعت تاخیر، دو ساعت نشستن بر روی یک صندلی، هر دفعه روشن شدن هواپیما و دوباره خاموش شدن دلهره هایی در دل ایجاد می کرد.

در قسمت قبل گفتم: پیرمردی کنار من نشسته بود و سعی کردم در این مدتی که با ایشون همسفر هستم از تجربیاتش استفاده کنم.

یک نکته بگم دوستان: سر بزنید به پدور و مادرتون، پدر بزرگ و مادر بزرگ هاتون البته اگر ان شاءالله سایشون بالای سر خود دارید.

باور کنید این عزیزان گنج هستند. از هم صحبتی  وتجربیات آنها نهایت استفاده را ببرید.

این پیرمرد هم  کوهی از تجربه بود.

ایشون قبل از انقلاب رشته معدن رو میخوندند.

برای ادامه تحصیل از طرف نظام شاهنشاهی به آلمان اعزام شده بودند. متاسفانه ( البته باور کنید خود ایشون کلمه خوشبختانه به کار بردند) قبل از اینکه درسش تموم بشه، انقلاب میشه و انقلاب دیگه به پرونده این افراد رسیدگی نمیکنه و او همونجا میمونه.

البته واژه متاسفانه که  انتخاب شده از این بابت بود که بسیاری از اهل فن به همین طریق خدمت به وطن را ترک کرده و در سرزمین غربت به خدمت خلق دیگری در آمدند.

زیرا اینها زمان اعزام، به کشور تعهد داشتند که این تعهدها پی گیری نشده.

( از زبان پیرمرد این موضوع رو عرض می کنم.)

هممون قرار بود تو شهر آمستردام هلند فرود بیاییم ولی ایشون قصد مسافرت به کشور آلمان رو داشت.

با هم صحیت کردیم. وقتی فهمید مسیر اصلی من هلند است از کشور هلند و امکاناتش برام توضیح داد.

از پنیر عالی کشور هلند. از اینکه چگونه و با چه تلاشی کشور خودشون رو از آبهای دریا نجات دادند و چگونه به وضع اقتصادی خود سر و سامان دادند مثلاً با ساخت کانالها دور تا دور شهر، ساخت آسیابها، کشاورزی صنعتی و .

جالبه از ساخت این کانالهای که برای کنترل آب ایجاد کرده اند، شغلهای بسیاری تولید شده است.

توریستها رو دور تا دور این کانالها می چرخونند و درآمدزایی می کنند.

ولی حیف و صد حیف که زیبایی کشور ما و چهار فصل بودن آن قابل مقایسه با آنجاها نیست

ولی متاسفانه درآمدزایی ما از راه توریست نسبت به کشورهای دیگه خیلی کمتره

یا میتونه خیلی خیلی بیشتر از الان باشه که ان شاءالله روزی خواهد شد.

پیرمرد می گفت: الان بازنشسته هستم شش ماه آلمان هستم شش ماه ایران.

سر برج کشور آلمان حقوقم رو میریزه.از اوضاع خودش راضی بود.

آرام و متین بود. با خود گفتم: خدایا میشه روزی بیاد که این امنیت اقتصادی برای تک تک ایرانیان وجود داشته باشه!

باعث بشه آرامش قلبی ایجاد بشه!!!

گرم صحبت بودیم. یکی از جملاتش یادم نمیره که گفت: تلاش تو هر کاری نتیجه اش موفقیت است.

وقتی بورسیه اش قطع شده بود و دیگه حقوقی نداشته بود، خیلی سختی کشیده بود. حتی گارسونی کرده بود.

خیلی صحبتها بین مون رد و بدل شد. من از شغلم گفتم و اوضاع بدی که تو دانشگاههای الان حاکم است.

از آموزش و سیستم آموزشی الان صحبت کردیم و ….

گرم صحبت بودیم که هواپیما آماده پرواز شد.

ادامه دارد……

سفارش ریبازی

پاشو یک زنگی به مادرت و پدرت بزن و ازشون احوالی بپرس.

شب حتماً یک سری بهشون بزن.

از پدربزرگ و مادربزرگت هم خبر بگیر.

فراموش نکن

 

 

 

در قسمت اول از سری دومِ خاطرات گفتم که موبایل را برای ساعت 2 کوک کردم ولی……

ولی نیاز به کوک کردن موبایل نداشتم زیرا اصلاً خوابم نبرد.

چرا بعضی  از آدمها مثل من نمی توانند بی خیال باشند؟؟؟

دوستانی دارم که در مسافرت می بینم تا سر بر بالش می گذارند، صدای خر و پف شان بلند است.

دقیقه ای طول نمی کشد تا به خواب بروند ولی آدمهایی امثال ما یک ساعت طول میکشه تا به خواب برویم؟؟؟

این سوالی است که خیلی ذهنم را درگیر می کند چرا آخر چرا؟؟؟؟؟؟؟

ساعت دو قبل از اینکه موبایل زنگ بخورد خودم را آماده کردم و با ماشین دوستم به فرودگاه امام خمینی رفتیم.

ساعت سه قرار بود تو فرودگاه باشیم که من 20 دقیقه به 3 آنجا بودم.

تک تک همسفران در حال آمدن بودند. هر کسی که میومد، سلامی عرض می کردیم و با هم آشنا می شدیم.

پاسپورتم را از دست داداش دکتر حسینی خواه گرفتم.

تو فرودگاه با دوستان مراحل مقدماتی پرواز رو انجام دادیم و تقریبا آماده پرواز شدیم.

ساعت 6 صبح باید هواپیمای ما از باند فرودگاه بلند می شد.

اوایل فکر می کردم چون سفر اروپاست حتما از هواپیماهای کوچیک است و قراره سبک باشد.

(داخل پرانتز بگم من از پرواز می ترسم بخصوص زمانی که قراره بلند بشه و قراره بشینه.)

ولی تو فکر این بودم که دیدم وای چقدر جمعیت دارند میرن اروپا.

هواپیما خیلی بزرگ بود.

از این هواپیماهایی که دوتا سمت چپ، چهارتا وسط و دوتا سمت راست صندلی داشت.

همیشه به خودم میگفتم هواپیماهایی که سقوط کردند همشون تاخیر داشتند و نقص فنی!!!

پس چرا مسافرانش پیاده نشدند که براشون حادثه ای پیش نیاد؟؟

اونجا فهمیدم چرا؟؟؟

همه داخل هواپیما نشستیم. هواپیما روشن شد یک صدای عجیبی داشت. خاموش کردند.

 

گفتند هواپیما نقص فنی داره به محض برطرف شدن پرواز می کنیم.

 

تو دلم می گفتم  پیاده شو. نقص فنی داره!!! معلوم نیست سالم سر برسی !!! بلند شو برو پایین.

ولی به هیچکدوم از این حرفها نمیتونستم توجه کنم زیرا چند میلیون هزینه کرده بودم.

اونجا فهمیدم چرا خیلی ها پیاده نمیشن؟؟؟

چون بلیط خریدند.

حیف شون میاد این همه هزینه رو بی خیال بشن و از طرفی صدرصد فکر نمی کنی قراره سقوط کنی برای همین پیاده نمیشی.

دو ساعت طول کشید تا نقص اون برطرف کنند. در این دو ساعت به خدا حتی یک نفر هم اعتراض نکرد.

ولی من توی این دو ساعت خیلی چیزی یاد گرفتم زیرا یک پیرمرد مقیم آلمان و اصلیت زنجانی کنارم نشسته بود.

ایشون خیلی خوش مشرب و دوست داشتنی بود.

از کسانی بود که قبل از انقلاب برای درس خوندن فرستاده بودنش آلمان ولی قبل از اینکه درسش تموم بشه انقلاب شده بود.

و انقلاب اینها رو بی خیال شده بود و ….

ادامه دارد….

 

 

 

 

شروع سری دوم ریبازی و خاطرات سفر به هلند رو بخونید. داشتم می گفتم مدارک رو دادم برای گرفتن ویزا.

شده بترسید از اتفاقی که نمیدونید سرتون میاد یا نه؟؟؟؟؟

چرا ما آدم ها اینجوری هستیم؟

غصه چیزهایی را می خوریم که هیچ وقت برامون اتفاق نمی افتد، فقط می ترسیم که اتفاق بیفتد.

انتظار آمدن ویزا همراه با ترس؟؟!!!

چند دفعه زنگ زدم که ویزا آماده شده یا نه؟ این نگرانی نیز رفع شد و ویزای یکماهه به ما دادند.

تو این ماجرا یکبار باید تهران می رفتیم به سفارت هلند برای تحویل مدارک.

تو این سفر با بعضی همسفران هلند آشنا شدم.

بازم میگم چرا ما آدما اینجوری هستیم؟؟

زود دیگران رو با نگاه اول قضاوت می کنیم.

اونروز متوجه شدم هم اتاق یکی از آدمایی هستم که تو نگاه اول دیده بودمش اصلا پسندم نبود.

سریع پی گیر شدم که اتاقم رو عوض کنه و با یکی دیگه هم اتاق بشم.

ولی جالبه بدونید اونجا خیلی بیشتر با اون آدم می چرخیدم زیرا خیلی خوش برخورد و مهربون بود.

بیاییم از روی چهره آدمها، اونها رو قضاوت نکنیم.

میشه آدم یک چهره ای داشته باشه که با چهره دلش هزاران تفاوت داشته باشه.

چقدر پشیمون بودم که چرا این همه زنگ زده بودم ( البته این رو هیچ کی نمیدونست و نمیدونه حتی خود اون نفر الان میگم تا درس عبرتی باشه برای شما خوانندگان.)

یکشنبه 19 آذر پرواز ما بود به سمت آمستردام هلند.

چقدر آدم وقتی تنهاست دلش میگیره.

تو این سفر کسی رو نداشتم. تنهایی باید از میبد به تهران می رفتم و تو فرودگاه هم تنها و غریب.

تو تهران دوستی داشتم که شب قبلش رفتم پیش او.

او خیلی برام عزیزه و واقعا با معرفت. ساعت 3 شب باید تو فرودگاه امام خمینی حاضر می شدیم.

دل تو دلم نبود. سفر اولم به اروپا بود.

تبلیغات زیادی شنیده بودم که اونجا خیلی چیزی گرونه

برای همین یک ساک از مواد غذایی در حد شاید باور نکنید 12 کیلو همراه خودم برده بودم.

هر چیزی که حدس بزنید.

ارده، شیره، خرما، میوه های خشک شده، نون خشک، مغز پسته، مغز گردو، قطاب و….

اینا رو میگم بدونید ما آدمها خیلی خیلی باید سفر رو ساده بگیریم.

ایندفعه اگر خدا قسمت کند خیلی کم و اندازه و…..

دو تا چمدان داشتم، یکی برای  لباس یکی برای خوراکی.

بیایید هر جا میرید ساده سفر کنید.

ساده ساده.

ساعت 3 بعدازظهر سوار قطار شدم تا برم تهران.

رسیدم تهران.

تاکسی گرفتم تا دم در خونه دوستم.

چقدر خوبه آدم تو هر شهری دوست خوبی داشته باشه.

ابتدا  ی خورده خوراکی ها به دوستم دادم تا بارم سبک تر بشه.

بعد خوابیدم و موبایل رو کوک کردم ساعت 2.

ولی …..

ادامه دارد….

 

برای تاسیس ریبازی این سفر آغاز شد. در سری اول، نکات کلی از سفر به اروپا را گفتم.

سوالات زیادی در ذهن خوانندگان ایجاد شد که بعضی هایش را پرسیدند و بعضی ها را می توان حدس زد.

سوال اول:  مقدمات این سفر چگونه فراهم شد؟ آیا هر کسی می تواند به این سفر برود؟

رفتن به این سفر را مدیون سرکار خانم امامی راد هستم.

لازم به ذکر است که ایشون یکی از بهترین مدیران شهرستان میبد هستند که حقیر بارها دلسوزیهای ایشون برای آموزش فرهنگ درست را به بچه ها دیده ام.

ایشون به من اطلاع دادند کانالی تحت عنوان “موسسه راه تازه مدارس دنیا” در فضای مجازی هست که مسافرتهای خارجی جز برنامه هاش هست.

من عضو این کانال شدم. همون اوائل عضویتم یک پیغامی داخل کانال مبنی بر سفر هلند گذاشت.

هزینه سفر کمی بالا بود. البته یورو در ان زمان 5000 تومان بود.

هزینه سفر ابتدا 8 میلیون تومان اعلام شد. هزینه گرفتن ویزا به عهده تور بود ولی خرج های جزئی ویزا به عهده خود مسافر بود.

در ادامه به علت گران شدن یورو یک میلیون به هزینه سفر و در عوض یک روز هم به زمان سفر اضافه شد.

تنها بودن بد است. به هر کسی رو زدم که دو تایی بشیم و با هم بریم نشد که نشد.

البته شرط اعزام به این سفر، باید فرهنگی باشی و کار مربوط به مسائل آموزشی داشته باشید.

اگر با ویزای شما مخالفت می شد، باید 500 هزارتومان جریمه می دادید.

بالاخره تصمیم به رفتن گرفتم. مجبور شدم تنهایی اقدام کنم.

دوستان برای زندگی خود برنامه داشته باشید. هدف تان را از همین الان مشخص کنید.

بدانید از زندگی خود چه می خواهید.

من می دانستم باید به این سفر بروم و از این سفر با دست پر برگردم.

تصویر زیر کفشی در کنار یک مغازه در هلند است. آموختم دستم باید پر باشد تا برگردم و پا در کفش بزرگان کنم.

هیچ جا تنها نمی رفتم ولی اینجا چاره ای نبود چون جز اولویتهای زندگی ام بود.

تأسیس ریبازی از اهداف اصلی ام بود. ریبازی نیاز به حرفهای جدید داشت.

باید حرفهای جدید را از جاهای جدید یاد بگیری.

من بیشتر به آموختن از همراهیانم در سفر دل بسته بودم تا از هلندی ها….

می دانستم کسانی پا به این سفر خواهند گذاشت که کوله باری از تجربه خواهند بود.

دوست داشتم در ادامه تاسیس ریبازی که قبلنا با نام آموزشگاه نواندیشان میبد تبلیغ می شد فرد با تجربه ای بشم.

بالاخره مقدمات سفر را فراهم کردم.

باید برای گرفتن ویزا مدارک را به تهران می فرستادید و ترجمه می شد که این هم هزینه در برداشت.

الحق و الانصاف آقای حسینی خواه بسیار همراه بود تا مشکلات اولیه سفر به حداقل برسد.

مدارک ارسال کردم برای آقای حسینی خواه و قرار بود منتظر باشم تا پاسخ ویزا بیاد.

ادامه دارد…..

 

نوشتن این قسمت را شروع نخواهم کرد زیرا لازم است قبل از آن تقدیر و تشکری داشته باشم.

تقدیر و تشکر از تمامی عزیزانی که این نوشته ها را دنبال کردند.

این پایان سری اول خاطرات من از این سفر است.

در قسمت قبل خیلی متفاوت نوشتم و فقط به یک نکته از سفر اشاره کردم.

به تنوع وسایل لوازم التحریر و کیفیت عالی آنها در هلند.

این قسمتِ آخرِ سریِ اولِ سفرِ من است.

چقدر آموختم از این سفر

چقدر دوست یافتم در این سفر

چقدر خود را پیدا کردم با این سفر

سفر به هلند، اولین سفر من به کشورهای خارج از ایران نبود ولی یکی از پرخاطره ترین سفرها بود.

هلند کشور اروپایی بود. کشورهایی که برای خودشان حرفی برای زدن دارند.

ما باید با این سفرها، حرفی برای زدن پیدا کنیم.

هلند، هلند نشده است مگر با مردمش!

هلند، هلند نشده است مگر با تلاش مردمش!

هلندی ها چیزی از ما بیشتر ندارند بلکه خیلی خیلی کمتر هم دارند.

منابع انرژی ما نسبت به آنها قابل مقایسه نیست ولی چرا آنها این هستند و چرا ما …..؟؟

دوستان، قانون در هلند، قانون بود.

دوستان، نظم در هلند به معنای کامل پیدا می شد.

ریبازی

هلند به من آموخت برای تاسیس ریبازی چه کارهایی انجام دهم.

دوستان من آموختم هیچ کاری بدون قانون و بدون نظم راه به جایی نخواهد برد.

دوستان من آموختم، تلاش مهم ترین اصل در موفقیت است.

دوستان من آموختم هر کاری را بخواهی شروع کنی باید تسلط و توان کافی برای انجام آن داشته باشی.

دوستان، من آموختم مهم است که خوب نگاه کردن را بیاموزی.

مهم است تجربه دیگران را بخرید و برای آن ارزش قائل باشید.

مهم است از دیگران مشورت بگیرید و تصمیم آخر را خودتان بگیرید.

مهم است کار را مهم بشمارید.

من این خاطرات را نوشتم:

تا شما به خاطر خواندن تجربیات من، با کلمه ای به نام ریبازی و اهداف آن آشنا بشید.

دوستان من از تاسیس ریبازی هدف دارم و برای رسیدن به این هدف، پیامبر به من آموخته بود سفر کنید حتی تا چین ولی من بر حسب قضا و قدر تا هلند رفتم.

دوستان حرفهای زیادی از این سفر هنوز بر لبانم مانده است تا بر زبانم جاری شود.

هنوز انگشتان زیادی بر حروف صفحه خواهد خورد تا جملاتی را به وجود آورند که دوباره گوشه ای از خاطرات آن سفر را برای من زنده کند و شاید برای شما درسی.

تا آن زمان بدرود.

 

ادامه دارد……

ولی این بار با جزئیات بیشتر  برایتان می نویسم زیرا مهربانی شما به من امید داد

در قسمتهای بعد کلیپ هایی از سفر خواهم گذاشت.

عکسهای بیشتر و بهتر

به پاس مهربانی های شما.

 

 

 

قرار بود طبق قراری که در  قسمت قبل داشتیم، از گشتهای داخل شهر براتون بگم.

از مدرسه ای که اتفاقی تو مسیر دیدم براتون بگم.

دوستانی که مطالعه درباره کشورها داشته باشند، میدونند هلند دارای موزه های معروفی است. یکی از آن موزه ها موزه ون گوگ می باشد.

این تصویر ون گوگ در سن 18 سالگی است. نقاش متبحر هلندی

توضیحاتی در مورد موزه ون گوگ

موزه ون گوگ (Van Gogh Museum) یکی از جاذبه‌های گردشگری آمستردام هلند است.

این موزه دارای آثار نقاش هلندی ونسان ون گوگ و معاصران خود است.

موزه ون گوگ، دارای بزرگ‌ترین مجموعه از نقاشی‌های ون گوگ و نقاشی دیگر نقاشان مشهور در جهان است. اغلب آثار ون گوگ موجود در این مجموعه، توسط پسرش وینسنت ویلم ون گوگ که در سال ۱۹۲۵ آنها را به ارث برده بود، نمایش‌های طولانی به موزه شهری آمستردام قرض داده شد. اما سرانجام در سال ۱۹۶۲ به بنیاد ونسان ون گوگ منتقل شد که امروزه به نام موزه ون گوگ مشهور است.

یکی از نقاشی های معروف او به نام سیب زمینی خورها.

دوستانی به داخل موزه رفتند و دوستانی هم به بازدید از اطراف موزه پرداختند.

بلیط ورودی در حد 18 یورو بود ( البته اگر اشتباه نکنم). بعضی ها مثل من که به این موضوعات علاقه نداشتند این هزینه را نکردند و به بازدید از بیرون موزه بسنده کردند.

این هم نمایی از موزه ون گوگ

دوستان قرار گذاشتیم یک ساعت داخل موزه باشند.

ما تو این یکساعت رفتیم اطراف بگردیم.

به مدرسه ای برخوردم که بچه ها بیرون مدرسه بودند.

نکته جالبی براتون بگم حداقل جالب از نظر من

داشتم فیلمبرداری می کردم.

از بچه ها و از درب مدرسه و ….

برام تعجب داشت. کودکان جلوی صورت خود را می گرفتند و نمی گذاشتند ازشون فیلم بگیری.

بهشون حریم خصوصی رو آموخته بودند.

با یکی از معلمهای مدرسه صحبت کردم که میخوام وارد مدرسه بشم. ایشون گفتند ما اجازه نداریم. عصر ساعت 6 بیایید و با مدیر صحبت کنید و ….

خیلی خوب متوجه نشدم صحبتهاش رو.

فقط میدونم می گفت اجازه نداریم.

قبل از اینکه این قسمت را شروع کنم عکسی ( مربوط به قسمت 9 ) از داخل خط واحدهاشون براتون می گذارم تا بدونید که باید می ایستادیم.

همان طور که در قسمت 10 خاطرات سفر به هلند 

گفته شد، قرار بود خاطرات سفر به بلژیک رو در این قسمت براتون بگم.

ساعت 9 صبح وعده کردیم تو لابی هتل. همه اومدند. من هم خوراکی زیاد با خود برده بودم.

قطاب یزدی رو برداشتم برای پذیرایی دوستان در اتوبوس.

از یزد فقط من بودم و خدا رو شکر همه از قطاب یزدی خوششون میومد.

تقریبا 4 تا 5 ساعت از هلند تا بلژیک راه بود. برف شدیدی گرفته بود و اتوبوس اومد نزدیک هتل و همه سوار اتوبوس شدیم.

بلژیک و هلند خیلی فرقی با هم ندارند. نماد شهر بلژیک یک پسرکی است که داره جیش می کنه. تو تمام مغازه ها این به فروش می رسد

ما صبح ساعت 9 سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس هاشون خیلی شیک بود و رانندگی هم در حد عالی.

داخل اتوبوس می شد گوشی رو شارژ کرد. مهمتر از همه یک دستشویی فرنگی داشت در حد هتل پنج ستاره.

با اینکه برف شدیدی می بارید، ولی واقعا تو اتوبوس احساس خوبی داشتیم.

به خاطر هوای بد کمی دیرتر رسیدیم به بلژیک.

از اتوبوس پیاده شدیم.

قرار شد همه دوباره ساعت 5 همین جا که پیاده شدیم، حاضر باشیم.

 

بلژیک یک میدان قدیمی داشت که بسیار زیبا بود و یک درخت کریسمس بزرگ وسط آن درست کرده بودند.

همه توریست ها با اون عکس می انداختند.

تو اون میدون فروشگاههای شکلات بود. شکلاتهای بلژیک بسیار معروف و گران بودند.

تمام مغازه های شکلات فروشی رو سر می زدیم. جالب بود کمتر مغازه ای طرحهای مثل هم داشت.

طرحها متفاوت بود. یکی به شکل عروسک درست کرده بود. یکی به شکل بابانوئل و …

قیمتها خیلی بالا بود. 100 گرم شکلات میشد 10 یورو یعنی 50هزارتومان ایران در آن زمان.

هر کدوم از دوستان برای سوغاتی کمی گرفتند.

عکس یکی از ساختمانهای معروف بلژیک هم براتون می گذارم که خیلی جالب است.

واقعیت از هر لحظه برای یادگیری استفاده می کردم.

دوست داشتم از رفتارهاشون بیاموزم.

 تو چهره ها نگاه می کردم. باور کنید آرامش خاصی تو چهره ها بود. نمیدونم چطور میشه مردم یک کشور می تونند صورتهای بشاش و خندان داشته باشند.

کمتر جایی پلیس می دیدید.

داخل مغازه ها می گشتیم. ناگهان نگاه کردیم دیدیم ساعت یک ربع به 5 است.

یک نکته جالب دوستان براتون بگم : در اروپا یک دقیقه هم منتظر کسی نمی ایستند. راننده گفته بود رأس پنج باید حرکت کنم.

دلیل اون می دونی چی بود؟

از زمانی که اتوبوس روشن می شود تا زمانی که خاموش می شود به هیچ وجه نباید از 12 ساعت بیشتر شود.

اگر اتوبوسی می خواست بیشتر از این زمان در جاده باشد حتما باید دو راننده داشته باشد و در اونصورت هزینه اتوبوس برای تور خیلی بیشتر می شد.

اگر راننده ای بیش از 12 ساعت رانندگی کند جریمه سنگینی خواهد شد.

برای همین راننده اصلا دقیقه ای منتظر نمی ماند چون جریمه بسیار سنگینی باید پرداخت کند.

نکته ای که من تو این مسافرت متوجه شدم: دلیل اصلی برقراری نظم در این کشورها، اجرای درست قوانین است و قانون با هیچ کس رودربایستی ندارد.

ای کاش روزی برسد که قانون در کشور ما نیز درست عمل شود.

آموختیم کلاسهای ریبازی هم باید دارای قانون خاصی  شود تا موفق شود.

برای آن قوانینی گذاشته ام:

یکی از قوانین: هر کس موظف است در کلاس با وسیله خود کار کند تا متوجه شویم که چه کسی یاد گرفته و چه کسی یاد نگرفته است.

این قانون نظم خاصی به کلاسهای ریبازی داده زیرا هر کس پشت وسیله خود نشسته و کار خودش را انجام می دهد.

ریبازی

نتیجه: دوستان، هر کاری را که شروع می کنید اول قوانینی برای آن در نظر بگیرید تا نظم خاصی بر آن حاکم شود.

ادامه دارد…..